تبليغاتX
آخرین عابر شب گرد

با توام ای که نگاهت
منو با عشق آشنا کرد
تو دلم حرم نفسهات
فصل سرما رو فنا کرد
تويي اونکه تو وجودت
نيمی از خودم رو ديدم
با حضور عاشقونت
به خود خودم رسيدم
با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون ميدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم

گم شدم تو شب چشمات

تو شدی فانوس راهم
تو شدی ماه و ستاره
تو شب سرد و سياهم
با حضورت ميشه حس کرد
يه نفس بوی بهارو
ميشه از لبای تو چيد
عطر باغ قصه هارو
من مسافری غريبم
توی جاده ی نگاهت
که چشام مثله قدمهات
تا ابد مونده به راهت
باورم کن که فقط تو
تويي معنای وجودم
تو بيا تا غم دوريت
نره توی تار و پودم
با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون ميدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم

+ نوشته شده توسط یه عابر در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:17 قبل از ظهر |

روز اول که دیدمــــش گــــفتم

آنکه روزم سیه کند ایــن است

 آفتــــابم هــمیشـــه زریــــن بود

 قفسم سالهاست سیمین است

 آه از دست او دلم خون است

 وای حالم مثال مجنون اسـت

 گاه گاه یاد کن به دشنامـــم

سخن تلخ از تو شیرین است

+ نوشته شده توسط یه عابر در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |

يک نفر هست که از پنجره ها

نرم و آهسته مرا می خواند

گرمی لحجه بارانی او

تا ابد توی دلم می ماند

يک نفرهست که درپرده شب

طرح لبخند سپيدش پيداست

مثل لحظات خوش کودکی ام

پر ز عطر نفس شبو هاست

يک نفر هست که چون چلچله ها

روزوشب شيفتيه پروازاست

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبزه آواز است

يک نفر هست که يادش هرروز

چون گلی توی دلم می رويد

آسمان،باد و کبوتر،باران

غصه اش را به زمين می گويد

يک نفر هست که از راه دراز

باز پيوسته مرا می خواند

گه گاهی ز خودم می پرسم

از کجا اسم مرا می داند

+ نوشته شده توسط یه عابر در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:19 قبل از ظهر |

امروز مثل دیروز شروع شد

مثل یک برنامه از پیش تنظیم شده با اندکی چاشنی بی حوصلگی

روزهای زندگیم هیاهویی ست برای هیچ !

و شاید در فلسفه غریب ذهن خامم هیچ مساوی باشد با ...

نقطه و سکوت همین!..............

چشمها مينگرند

لبها خاموشند

زمان مرده

در زمان مرده همه چيز بي حرکت است

همه چيز در تاريکي فرو رفته

 بوي مرگ به مشام ميرسد

مرگ نوشيدن شراب

مرگ از سر نفرت

چه گواراست اين شراب

چه لذت بخش است، مرگ

مرگ و پرواز

پرواز به سوي تاريکي ابدي

به جايي که هيچ چيز نيست

براي ديدن جايي که ميتوان تا ابد بود جاودانه

+ نوشته شده توسط یه عابر در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:24 بعد از ظهر |

           

وقتی تو شب گم میشدم

ستاره شب شکن نبود

میون این شب زده ها

کسی به فکر من نبود

وقتی تو شب گم میشدم

هم خونه خواب گل میدید

همسایه از خوشه خواب

سبد سبد خنده می چید

آوازه خون کوچه ها

شعراشو از یاد برده بود

چراغا خوابیده بودن

شعلشونو باد برده بود

آخ اگه شب شیشه ای بود

پل به ستاره میزدم

شکسته آینه شب و

نیزه خورشید میشدم

آخ اگه شب امون میداد

دوباره باغ میشدم

تو رگ یخ بسته شب

نبض چراغ میشدم

+ نوشته شده توسط یه عابر در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:8 قبل از ظهر |

         در كوچه تنهايي تو را مي خوانم

        از پشت پنجره هاي بسته تو را مي خوانم

       هنگامي كه قاصدك مي آيد با او نام تو را فرياد مي زنم

        با شاپركها در آسمان آبي هم صدا مي شوم

       و با باران نام تو را بر لب جاري مي سازم

       و فرياد مي زنم :

      به كوچه هاي قلبم بازگرد

      ولي افسوس

      صداي من يكي پس از ديگري در لا به لاي حرفهايت گم مي شود

      و باز هم من دوستت دارم ...

+ نوشته شده توسط یه عابر در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |

قلب من امشب دگر شوري ندارد

 دست من در دست تو جايي ندارد

عشق من خفته است دربالين سردت

چشم زيبايت دگر نوري ندارد

نگاهت در نگاهم لحظه اي نيست

 سكوت قلب تو لطفي ندارد

 دلم ميخواست در خلوت بميرم

زبان تلخ تو حرفي ندارد

 چرا ديگر كلامت آشنا نيست

كلام مست تو مستي ندارد

چرا ديگر نميآيي سراغم؟

+ نوشته شده توسط یه عابر در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:20 قبل از ظهر |

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه....

 وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي....

 وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن....

وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

 وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه.....

 وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ....

و.....

وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

چشماتو ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

+ نوشته شده توسط یه عابر در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

آنکه پيش تو نشست

آنکه ناز تو كشيد

آنکه كه ميخواست تورا

جز جفا از تو نديد

آنکه نوشت بچشاند

 و انكه زهر تو چشيد

آهویی بود گريزنده

كه در شهر شما

ناله اي كرد و رميد

آنکه كه مي خواستيش

وانكه همراز تو بود

آنکه بوسيد تورا

 وگل ناز تو بود

مرغكي بود غزلخوان و ملوس

 بسكه شكستند پرش را

و نوايش بستند

چون قفس باز بديد

خنده اي كرد و پريد

+ نوشته شده توسط یه عابر در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:26 بعد از ظهر |

                    ای که سایه ی نگاهت همیشه روی چشامه

                    یاد خنده ی شیرینت عطر ناب لحظه هامه

                   ای که دوست داشتن چشمات شده کار شب و روزم

                   عمریه که بی وجودت دارم آب میشم،می سوزم

                   این دل دیوونه بد جور دلتنگ طعم نگاته

                    اوج لذت من ای گل،زنگ خوشرنگ صداته

                   بازم این اشکای داغم روی گونه شده جاری

                 من واست می میرم ای وای تو منو دوسم نداری

+ نوشته شده توسط یه عابر در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:12 بعد از ظهر |

I Love You

 ياد آن روز بخير

ياد آن روز كه من

تا بلوغ گل سرخ

چشم بر راه نگاهي بودم

تو به من خنديدي

من به تو خنديدم

و نمي دانستم

كه تو از پشت حصار غفلت

به زمين مي نگري!!!

و خيالم اين بود:

"عشق يعني شاپرك را به مهماني گلها بردن"

تو به انديشه من خنديدي

باز هم خنديدي

باز هم خنديدي

اينك اي همسفر نيمه راه!!!

در فراسوي عبور همه شاديها

دست بر دامن تنهايي خويش ديده را مي‌شويم،

و دلم مي گويد:

كه تو از پشت حصار غفلت

مثل هر بار به انديشه من مي خندي!!!

+ نوشته شده توسط یه عابر در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:11 قبل از ظهر |

بنویس رو تن ِ کاغذ

که دلم گرفته امشب

بنویس غرق سکوتم

مثلِ دیشب ...

 مثل هرشب ...

بنویس رو سیم آخر

نت ِ فریاد ِ سکوت و

بنویس به جای مرداب

اسم آزادی رود و

بنویس که بی تو خورشید

دیگه پوشالی و سرده

بنویس که من ِ بی تو

مثل شمع ِ رو به مرگه

بنویس که زیر ِ مهتاب

روشن ِ خاطره هامون

بنویس گرچه جداییم

ولی عاشق ِ دلامون

بنویس رو برگ ِ آخر

که یه روزی برمیگردم

این شبارو من به عشقت

تا سحر حوصله کردم

+ نوشته شده توسط یه عابر در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM